او دختر تهرانی با پسر دانشجوی خود دیدار میکرد. چشمانش برق میزد

لحظات خاصی را با هم تجربه کردند. او هم حس کرده بود که دیر یا زود بدنها یکی خواهند شد

دختر جوان جذاب با جسارت تمام خودش را تسلیم کرد. شب هر لحظه داغتر میشد

شور و اشتیاق بینشان اوج گرفت. هر دو غرق لذت بودند

هیچ چیز دیگری مهم نبود. حس میکردند که تکرار نشدنی است

پس از اتمام این ماجرا. با خستگی اما رضایت یکدیگر را در آغوش داشتند

فکر میکردند که باید تکرار شود

اشتیاق برای تکرار این لحظات

در رگهایشان جریان داشت

آیندهای پر از لذت

همین نزدیکیها بود

او با تمام وجودش لذت برد

فراموشش نمیشد

او دیگر آماده بود

با هر حرکتش

او در اوج بود

این حس بینظیر

در گوش او طنین انداز شد

این یک آغاز بود

برای لذتهای بیشتر
No comments